-بنویس "آب" ، جار بزن "نان تمام شد"
آن واژه های تلخِ دبستان تمام شد
بابا، درخت، داس، کبوتر،قفس
-آقا اجازه؟ دیکته مان تمام شد
یادش به خیر، طعم لواشک، غرور فقر
در جیب آن فرشته شیطان تمام شد
فکر فرار، ساعت یک، امتحان سخت
با قرمز جریمه، چه آسان تمام شد
-بنویس "گرگ آمد" و خط خورد خنده ها
با نقشه مچاله ایران تمام شد
-آقا ! اجازه؟ خون شهیدان چه میشود؟
آموزگار: هیس،پسرجان! تمام شد
دیروزمان به دغدغه "آب" و "نان" گذشت
امروز هم رسید به پایان، تمام شد
.
.
.
شاعر:اسماعیل محمدپور
میشود یا نمی شود را نمیدانم، عجیب و غریبش را نمیدانم،
این را همیشه بدان فرض محال همیشه محال نیست!
راستی محال غیر ممکن است یا غیرممکن، محال؟
محال و ممکنش چه فرق میکند؟!!!!
فقط می دانم گفت :بیا
-من؟
و باز تبسم مهربانانه ی دیگر کرد و گفت: چه میشود کرد؟!
عازم سفریم ؛ خطّه جنوب.
جای دوستان خالی.
نوع مطلب :
هوای تنفس جامعه،
برچسب ها :
مجنون، جنوب،